امروز
توي مترو ايستاده بودم ، چشمم افتاد به يه مردي ميانسال ... نشسته بود و كيفشو بين پاهاش كف مترو گذاشته بود ... لباسهاي مرتب و ارزان قيمت به تن داشت ... با نگاهي خيره به هيچ كجا ... صورتي سخت شكسته
به چي فكر ميكرد ؟
احتمالن
آرزوهايي كه مرده بودن ... حسرتهايي بجا مانده از گذشته ... انتخابهايي كه در مسير زندگي صورت گرفته و ديگر شانس مجدد براي تغيير آنها وجود نداره ...
وجودم رو ترس فرا گرفته ... اين آينده منه ... بيست سال ديگه ।
دستهام سست شده ... به سختي دستگيره رو نگهميدارم ...
چه كنم !!
1 نظرات:
به نظرم بخش بزرگي از نگرانيهاي ما به خاطر عدم قطعيتهاي كشورمونه.
ارسال يک نظر